u سيب بهشتي

خداوند، اصرارکنندگان و پيگيران در دعا رادوست دارد . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]

پنجشنبه 31 مرداد 1387

:: RSS 

:: Atom 

:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 638

:: بازديدهاي امروز :1

:: بازديدهاي ديروز :0

vدرباره خودم

سيب بهشتي

vپيوندهاي روزانه


vموضوعات وبلاگ

مذهب در عصر ما

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

v لينک وبلاگ دوستان

ساقي- يا علي مدد
انسانم آرزوست
رها
چشم براه
راز خون

vوضعيت من در ياهو

يــــاهـو

!   + نخل سبز

دوشنبه 2/11/1385 ::  ساعت 1:27 عصر

سرش به نيزه به گل هاي چيده مي ماند


به فجر از افق خون دميده مي ماند


يگانه بانوي پرچم به دوش عاشورا


به نخل سبز  ز ماتم تکيده مي ماند


ميان خيمه ي آتش گرفته، طفل دلم


به آهويي که ز مردم رميده مي ماند


شب است گوش يتيمان ز ضربت سيلي


به لاله هاي ز حنجر دريده مي ماند


رقيه طفل سه ساله که حوري حرم است


به آن که رنج نود ساله ديده مي ماند


امام صادق حق پشت ناقه ي عريان


به زير يوغ چو ماه خميده مي ماند


شوم فداي شهيدي که در کنار فرات


به آفتاب به خون آرميده مي ماند


هلال يک شبه ي من، ز چيست خونيني؟


نگاه تو به دل داغ ديده مي ماند


حکايت احد و اشک چشم خونينش


به اختران ز گردون چکيده مي ماند 


¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + فرمان عشق

يکشنبه 24/2/1385 ::  ساعت 12:45 عصر

 


رمان عشق magnify


چهره ها با اشک زيبا مى شود
عشق با تصوير معنا مى شود
عشق يعنى دل سپردن در الست
از مى وصل الهى مست مست
عشق يعنى ذکر ناموس خدا
يا على گفتن به زير دست و پا
عشق يعنى جلوه صبر خدا
شرم ايّوب نبى از مرتضى
عشق بر دل داده فرمان مى دهد
عاشق جان داده را جان مى دهد
عشق بر دلها شهامت مى دهد
عشق غمها را حلاوت مى دهد
عشق باعث شد که دل سامان گرفت
پشت درب خانه زهرا جان گرفت
عشق يعنى انقلاب فاطمه
از کبودى چشم خواب فاطمه
عشق يعنى عشق ناب فاطمه
بيت الاحزان خراب فاطمه
عشق يعنى صحبت بى واهمه
حيدر دربند پيش فاطمه
آنکه خود مرد دلير جنگ بود
دستگير فرقه اى صدرنگ بود
عشق يعنى غسل زير پيراهن
دست بيرون کردن از زير کفن
عشق يعنى صبر در هنگام خشم
عشق يعنى جاى سيلى روى چشم
عشق يعنى قلب چون آيينه اى
جاى ميخ در بروى سينه اى
عشق يعنى انتظار منتظر
سينه اى مجروح از مسمار در
عشق يعنى گريه هاى حيدرى
دخترى دنبال نعش مادرى
عشق يعنى طاعت جان آفرين
رد خون سينه بر روى زمين
دنبال حيدر مى دويد
از سينه اش خون مى چکيد


¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + عصاره عصمت

يکشنبه 24/2/1385 ::  ساعت 12:29 عصر

 

Image

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آيينه پاکي است. زهرا زلال کوثر است. اي هميشه جاري!


اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت رشته هاي چادرت دست نياز مي آويزد و معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه مي زند.


 برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت.


تو که در آيينه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه ات با پهلويي بيمار،


خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...


چنين گفت آدم عليه السلام
که شد باغ رضوان مقيمش مقام

که با روى صافى و با راى صاف
زهر جانبى مى‏نمودم طواف

يکى خانه در چشمم آمد ز دور
برونش منور ز خوبى و نور

زتابش گرفته رخ مه نقاب
ز نورش منور رخ آفتاب

کسى خواستم تا بپرسم بسى
بسى بنگريدم نديدم کسى

سوى آسمان کردم آنگه نگاه
که اى آفريننده مهر و ماه

ضمير صفى از تو دارد صفا
صفا بخشم از صفوت مصطفى!

دلم صافى از صفوت ماه کن
ز اسرار اين خانه آگاه کن

ز بالا صدائى رسيدم بگوش
که يا اى صفى آنچه بتوان بگوش!

دعايى ز دانش بياموزمت
چراغى ز صفوت برافروزمت

بگو اى صفى با صفاى تمام
بحق محمد عليه السلام

بحق على صاحب ذوالفقار
سپهدار دين شاه دلدل سوار

بحق حسين و بحق حسن
که هستند شايسته ذو المنن

بخاتون صحراى روز قيام
سلام عليهم عليهم سلام

کز اسرار اين نکته دلگشاى
صفى را ز صفوت صفايى نماى

صفى چون بکرد اين دعا
از صفا درودى فرستاد بر مصطفى

در خانه هم در زمان باز شد
صفى از صفايش سر انداز شد

يکى تخت در چشمش آمد ز دور
سرا پاى آن تخت روشن ز نور

نشسته بر آن تخت مر دخترى
چو خورشيد تابان بلند اخترى

يکى تاج بر سر منور ز نور
ز انوار او حوريان را سرور

يکى طوق ديگر بگردن درش
بخوبى چنان چون بود در خورش

دو گوهر بگوش اندر آويخته
ز هر گوهرى نورى انگيخته

صفى گفت‏يا رب نمى‏دانمش
عنايت‏بخطى که بر خوانمش

خطاب آمد او را که از وى سؤال
بکن تا بدانى تو بر حسب و حال

بدو گفت من دخت پيغمبرم
باين فر فرخندگى در خورم

همان تاج بر فرق من باب من
دو دانه جواهر حسين و حسن

همان طوق در گردن من على است
ولى خدا و خدايش ولى است

چنين گفت آدم که اى کردگار
درين بار گه بنده راهست‏بار

مرا هيچ از اينها نصيبى دهند
ازين خستگيها طبيبى دهند

خطابى بگوش آمدش کاى صفى
دلت در وفاهاى عالم و فى‏

که اينها به پاکى چو ظاهر شوند
بعالم به پشت تو ظاهر شوند

صفى گفت‏با حرمت اين احترام
مرا تا قيام قيامت تمام

شاعر: محمد بن حسام الدين خوسفى - قرن نهم

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + الهي وربي من لي غيرک

پنجشنبه 14/2/1385 ::  ساعت 1:14 صبح

قسمتهاي از الهي نامه ايت الله حسن زاده آملي

186 magnify



الهي:بحق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده.
الهي:راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر
الهي:يا من يعفوعن الکثير و يعطي الکثير باالقليل   

از زحمت کثرتم وارهان و رحمت وحدتم ده.
الهي:ساليني مي پنداشتم که ما حافظ دين توايم استغفرک اللهم در اين ليله الرغائب هزار و سيصد و نود فهميدم دين تو حافظ ما است الحمدک اللهم.
الهي:چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم که خرد مدهوش و بيهو ش است

الهى از نماز و روزه‏ام توبه کردم بحق اهل نماز و روزه‏ات توبه اين نا اهل را بپذير.

الهى بفضلت‏سينه بى کينه‏ام دادى بجودت شرح صدرم عطا بفرما.

الهى عقل گويد الحذر الحذر، عشق گويد العجل العجل آن گويد دور باش و اين گويد زود باش.

الهى ضعيف ظلوم و جهول کجا و واحد قهار کجا.

الهى آنکه از خوردن و خوابيدن شرم دارد از ديگر امور چه گويد.

الهى اگر چه درويشم ولى داراتر از من کيست که تو دارايى منى

 

الهى در ذات خودم متحيرم تا چه رسد در ذات تو.

الهى نعمت‏سکوتم را ببرکت و الله يضاعف لمن يشاء اضعاف مضاعفه گردان.

الهى بلطفت دنيا را از من گرفته‏اى بکرمت آخرت را هم از من بگير.

الهى روزم را چو شبم روحانى گردان و شبم را چون روز نورانى

الهى دل داده معنى را از لفظ چه خبر و شيفته مسمى را از اسم چه اثر.

الهى کلمات و کلامت که اينقدر شيرين و دلنشين‏اند خودت چونى.

الهى اگر از من پرسند کيستى چه گويم.

الهى هر چه بيشتر فکر مى‏کنم دورتر ميشوم.

الهى گروهى کو کو گويند و من هو هو.

الهى از گفتن يا شرم دارم

الهى ديده را بتماشاى جمال خيره کرده‏اى،دل را بديدار ذوالجمال خيره گردان.

الهى خنک آنکس که وقف تو شد.

الهى شکرت که دولت صبرم دادى تا بملکت فقرم رساندى.

الهى شکرت که از تقليد رستم و به تحقيق پيوستم.

الهى تو پاک آفريده‏اى ما آلوده کرده‏ايم.

الهى پيشانى بر خاک نهادن آسان است دل از خاک برداشتن دشوار است

 

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + خواب ديدم

پنجشنبه 14/2/1385 ::  ساعت 12:45 صبح

خواب ديدم خواب اينکه مرده ام

خواب ديدم خسته و افسرده ام



روي من خروارها از خاک بود

واي قبر من چه وحشتناک بود



تا ميان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ محد را گل گرفت



خسته بودم هيچ کس يارم نشد

زان ميان يکتن خريدارم نشد



هر که آمد پيش حرفي راندو رفت

سوري حمدي برايم خواندو رفت



نه شفيقي نه رفيقي نه کسي

ترس بودو وحشت و دلواپسي



آمدند از راه نزدم دو ملک

تيره شد در پيش چشمانم فلک



يک ملک گفتا بگو نام تو چيست

آن يکي فرياد زد رب تو کيست؟



اي گنه کار سيه دل ، بسته پر

نام اربابان خود يک يک ببر



ما که ماموران حق داوريم

نک تو را سوي جهنم مي بريم



ذيگر آنجا عذر خواهي دير بود

دست و پايم بته در زنجير بود



نا اميد از هر کجا و دل فکار

مي کشيدنم به خفت سوي نار



ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان ديهاي رحمت باز شد



مردي امد از تبار آسمان

نور پيشانيش فوق آسمان



بر سرش دستار سبزي بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود



پيش آمد تا مرا افسرده ديد

اي چنين خسته و پژمرده بود



سوي من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه برويم خنده کرد



گفت آزادش کنيد اين بنده را

خانه ابادش کنيد اين بنده را



اين که اينجا اين چنين تنها شده

کام او با تربت من وا شده



اينکه مي بيني در شور است و شين

ذکر لالاييش بوده يا حسين



مادرش او را به عشقم زاده است

گريه کرده بعد شيرش داده است



بارها بر من محبت کرده است

سينه اش را وقف هيئت کرده است



با ادب در مجلس ما مي نشست

سينه چاک ال زهرا بوده است



چاي ريز مجلس ما بوده است

چاي ريز مجلس ما بوده است



تا که ئنيا بوده از من دم زده

او غذاي روضه ام را هم زده



خويش را در يوز عشقم اب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد



اسم من رازو نيازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است



پرچم من را بر دوشش مي کشيد

پاي برهنه در عزايم مي دويد



اينکه در پيش شما گرديده بد

جسم و جانش بوي روضه مي دهد



حرمت من را به دنيا پاس داشت

ارتباطي تنگ با عباس داشت



روز تاسوعا به تن کرده کفن

روز عاشورا شده سقاي من



گريه کرده چون براي اکبرم

با خود او را نزد زهرا مي برم



هر چه باشد او برايم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است



در مرامم نيست او تنها شود

با عث خوشحالي اعدا شود



در قيامت عطر بويش مي دهم

پيش مردم ابرويش مي دهم



باز بالاتر به روز سرنوشت

مي شود همسايه من در بهشت



آري آري هر که پا بيت من است

نامه اعمال او دست من است



¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + علي

پنجشنبه 14/2/1385 ::  ساعت 12:37 صبح

ديديم که رايت علي سبز معجون هدايت علي سبز

در چنبـر آسـمـان آبـي خورشيد ولايت علي سبز

از باده حق سياه مستيم اما ز حمايت علي سبز

شيرين شکايت علي زرد فرهاد حکايت علي سبز

دستار شهادت علي سرخ لبخند رضايت علي سبز

در نامـه ما سـيـاه رويـان امضاي عنايت علي سبز


¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + سوختم

پنجشنبه 14/2/1385 ::  ساعت 12:35 صبح

ناگهان ديدم سرم آتش گرفت

سوختم خاکسترم آتش گرفت

چشم واکردم سکوتم آب شد

چشم بستم بسترم آتش گرفت

در زدم کس اين قفس را باز نکرد

پرزدم بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستاني پريد

آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفي از نام تو آمد به زبان

دستهايم دفترم آتش گرفت

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + عشق

يکشنبه 10/2/1385 ::  ساعت 10:1 صبح


عشق يعني کوچه کوچه انتظار


رؤيت خورشيد در باغ بهار


عشق يعني با جنون تا اوج‌ها


رفتن از ساحل به بام موجها


عشق يعني يک تغزل شعر ناب


مثنوي‌هاي خداي آفتاب


عشق يعني سوختن با شعله‌ها


سبز گشتن در شکوه قله‌ها


عشق يعني هاي هاي اشک‌ها


در فرات بي‌وفا با مشک‌ها


دست‌افشان رقص سرخي واژگون


سعي در محراب با قانون خون


گفتمان مادران داغدار


حسرت ديدار گل‌ها در بهار


يک نماد از قصه جام شراب


رويکردي سبز در تفسير آب


عشق يعني يک شهود بي‌کران


سينه‌اي با وسعت هفت آسمان


در حضور آن فروغ تابناک


سر تاويل شفق در جام تاک


پايکوبي بر فراز دارها


يک غزل با ميثم تمارها


يا قنوتي هم صداي آبها


در نماز صبح با مهتابها


عشق يعني کهکشان در کهکشان


چشم اميدي به سوي بي‌نشان


عشق يعني در فضاي رازها


خلسه‌اي جاويد با پروازها


عشق يعني بي‌کران نورها


با شقايق‌ها ميان هورها


طور سينين حيرتي بي‌انتها


شعر شبنم در گلستان خدا


اشک غم در حسرت ديدارها


همدلي تا صبح با تبدارها


عشق يعني يک سرود جاودان


رقص گلها حيرت پروانگان


عشق يعني زينبي تا اوج‌ها


ناخدايي بر فراز موجها


يک زبان در کام از سر غدير


کهکشان آسمانهاي منير


چيرگي بر خار و خسهاي سراب


مخزن‌الاسرار دخت بوتراب


انعکاس خطبه سجادها


يورشي جاويد بر بيدادها


عشق يعني رود رود مادران


در عزاي خيلي از نام‌آوران


غرق در خون ذوالجناحي اشکبار


در غم بشکوه آن تنها سوار


همنوا با عون يا جعفر شدن


روي دستان پدر پرپر شدن


داستان خيمه‌هاي سوخته


کودکاني از عطش افروخته


عشق يعني اربعين ياس‌ها


اشک سرخي در غم عباسها


تا شهادت يک حبيب باوفا


پير برناي کتاب کربلا


جان فشاني مرگ احلي من عسل


خوش درخشيدن فراسوي زحل


عشق گفتي کربلا آمد به ياد


هيبت خون خدا آمد به ياد


عشق گفتي نينوا آمد به ياد


عصمت لاله‌ها آمد به ياد



¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + راز عشق

پنجشنبه 18/12/1384 ::  ساعت 11:23 صبح


user posted image


((راز عشق))

دل مست صفـــاي نيــنوا شــد     با زخمــه عشــــق در نـوا شــد

در بزم شعور و شـعر احســـاس     اين مرغ دلم غـزل ســــرا شــد

بـا يـاد ســـــتارگان خـونيــــن      در سيـــنه چـه آتشي بپــا شــد

دل بوسه زند به خـاک عشــقش     خـاکي که شـــفاي درد مـا شــد

آن بـوي نســيم خـاک کــويش     چون دست مسـيح جانفـزا شــد

چون خون خدا در آن عجين است     مقصــــود تمــام انبـــيا شــد

خاکي که نهــايتي ز عشق است      خـاکي که تمــام يـاد مـا شــد

آن دشت حضــور عشـق و ايثار       بـا بـوي حســين پر صــفا شــد

آن بســـتر ســرخ نبـض تـاريخ       بـا خـون شهـــيد پـر بهــا شــد

اين دل کـه هــواي گـريـه دارد       ديــوانـه دشت کـــــــربلا شــد

دشتي­که­زغم­عطش­به­جان­داشت      سيـــراب ز خـون اصفـــيا شــد

بر تشنه لبان چو بسـته شد آب      از ســوز عطـش غمي بنــا شــد

آبي که خجل شد از ابي الفضل       شـــرمنــده آل مصطـفي شــد

دسـتي کـه فـرات را خجـل کرد       از قـامت پهــــلوان جــدا شــد

در ســايه نخــل دل شکـــسته       آب آور  کـــــــربلا فــدا شــد

بر روي عمــو چو بوسه زد خاک        در خيــمه سکــينه در عزا شــد

چون قـد علي به خـون شــناور        از ضــــربه تيـغ اشقــــيا شــد

در زيـر هجـــوم سـمّ اســـبان        قاسـم بدنش ز هم ســوا شــد

وين­غنچه به روي دست آن گل       پـرپـر ز قســـاوت و جفــا شــد

با دست حسين عاشق آن دم         خـوني که جهــيد بر سما شــد

تا قامت حق به خاک و درخون        از کيــنه خصــم بي حيــا شــد

وان قـامت ســرو تکســواران       بـا خـاک شــهادت آشـنا شــد

ســـالار شــهادت و شــجاعت      راضي بـه رضــاي کبـــريـا شــد

برپا شده بس حمـاسه­اي ناب       بـا رزم ســـپاه حـق چهــا شــد

سلطان حمــاسه ها بپا خاست      يـاريگــر او فقـــط خــدا شــد

تنــها بـه قيـــام خـود جلا داد      تااينکه ســـرش ز تن جداشــد

در کــرببـــلا کـزيـن حمـــاسه      افســـانه عشـــق بـرملا شــد

زينب کـه علم گرفتـه بر دوش      بـانـوي قيــــام کــــربلا شــد

زينب کـه خداي عـاشـقي بـود       بــر زخم دلش خـــدا دوا شــد

در ســـــايـه لطف نـاب دادار       زينب بـه قضـاي حق رضا شــد

حجـمي ز ولاي عشــــق زينب       در سيــنه شيعيان «رها» شــد

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + يا باب الحوايج

پنجشنبه 18/12/1384 ::  ساعت 11:19 صبح

 
 

پير همه بود اگر چه خود کوچک بود – صبرش به غريبي پدر اندک بود – ميکرد به ني اشاره ميگفت رباب – ايکاش سر نيزه کمي کوچک بود . === روز آخر شده هنگامه ي صد چشمه و صد رود – که راهي شده در سينه ي سوزنده ي اين دشت کويري – پي آغوش تماشائي دريا – همه ي اهل حرم ديده بميدان ..نگران ..زار و پريشان – و درين همهمه مشغول ملاقات به يک خيمه نشسته – بَرِ گهواره به دلداري و لالائي طفلي – که به زيبايي او ديده نديده – وتکان ميدهدش مادر دلخسته ..بخواب اي نفَس گرم حرم ...ياس دلم – وقت عطش ..لحظه ي بيتابي و بي آبي لبهاست ..بخواب اي گل دل – دست دعا دارم واميدي ازين دست به اين سينه و چشمي که ببارد نفسي بارش باران به حرم –تاکه تو سيراب شوي ..خواب شوي – يا که بجوشد ز دل خاک ترا چشمه ي آبي –و بريزم کف دستي ..نه ..دو سه قطره به لبانت که بنوشي و بخندي به رُخم بار دگر – يا که خدا باز مرا شير دهد شير ...مگر زنده بماني ...-رمقي دست و دل بي رمقت يابد و و پرواز کني ..بال زني – پلک بنه بر هم و در خواب برو ..خواب برو خواب – اصلا تو بگو هيچ نبارد نفسي قطره ي باراني از آن آبي بي ابر – و نجوشد ز دل خاک نه رودي ونه چشمه – که ترا آب بيارم ..نبود هيچ مرا شير – همين شير که چنديست ننوشيده لبت ...غم به دلت راه مده ..خواب برو ..تا که عمو هست ... عمو هست – بگو آب - .. و بابا و عمو ..آبشاريست که خود رفته که مشکي ز فرات آورد و باز ترا در بغل خويش کشد خواب برو خواب – دلت قرص ...برو خواب – ساعتي رفته ولي هيچ خبر نيست ازو ...آه کجا رفته عمو ...دير کرده ..چه شده – چنگ .. دل شور زده ...بر جگرو مانده نفس بين گلو و دل مادر ..همه آتش ..همه خون ..نيست آبي که شود قطره ي اشکي و ز پلکش بچکد روي لبان پسرش – کو علَمَش ..مشک چه شد ..آمده بابا ز شريعه به حرم – با کمري از چه خميده – چه شد آن دلخوشي و آن ديده ي بيدار علمدار – و افتاد ستونگاه همان خيمه و ناگاه ..به لب گفت رباب : آه ! شدم خانه خراب ..—گوئيا بي اثر و بي ثمر است نغمه ي لالايي من ..طفلک دلخسته ي من – طفل زبان بسته ي من –کُشت مرا ديدن تو ..در تََف اين حُرم ِ عطش ...اينهمه گرماي جگر سوز ...نفس تاب ندارد ...پدرت آب ندارد ...گل من خسته مشو ...پلک دلم بسته مشو ...خشک شده برگ تَنَت روي دو دستم چه کنم ...غنچه ي مادر ...مزن اينگونه زبان را به تَرَکهاي لبانت ...که چکد خون ز شيار ترکَش ...آه ! کمک ...کودک من رفت زدست – بسکه زدي پاي روي سينه ام از تشنگي ات خسته و بي جان شدي ..پاي مزن آب سراب است ..دلم زار و کباب است ...کسي نيست بگويم که به يک کاسه نه ..يک جام ..نه ..يک کف ..نه ..فقط قطره ي آبي به لب سوخته تا باز مگر خواب رود خواب ...ببيند که در آغوش فرات است ....ببينيد ...ببينيد ..رخ و گونه ي او سوخته از تاول و چون شمع شده جمع ...-- زخم شده روي لبش ...زخم شده چهره ي مادر ..چکنم آب نداري ...— روز سرخيست ..شده پر همه جا بوي غريبي ..غروبي و نه ياري و نه جايي نبود هيچ عزيزي ...نبود هيچ کسي غير شراره که زند شعله به خيمه – حرم آتش ..همه ي دشت پر از خون و درين همهمه و وِلوله ..در پشت پر سوخته ي خيمه و خاکستر آن پيرزني مادر جان سوخته ي کودک شش ماهه ي امروز – عروس حرم حضرت زهرا ...درين گوشه پس از غارت گهواره ...روي خاک نشسته ..-- و چيزيست به مُشتش ..که فشارد بروي سينه و مي بوسد ومي بويدش ازغم --- نخ قنداقه ي اصغر ...آه ! که اسمي زده اتش به دلش ....حرمله ...با خنده پيروزي خود وقت شکار گلوي نازک طفلي ...و در اين بهت درين لحظه ي خونبار ..درين دشت پر از خار – به ناگاه کسي ديد کسي در پي قبريست ..کسي پشت حرم ...همره يک نيزه ي خونخوار ...( کسي همره يک نيزه ي خونخوار

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + ولايت

چهارشنبه 17/12/1384 ::  ساعت 1:50 صبح

تولاى شما فرض خدايى است

قبول و رد آن مرز جدايى است

ديانت بى شما کامل نگردد

بجز با عشقتان دل،دل نگردد

هر آن کس را که در دين رسول است

ولايت،مهر و امضاى قبول است

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + کربلا

چهارشنبه 17/12/1384 ::  ساعت 1:45 صبح

خواب ديدم تشنه سيراب را در کربلا
قصه آرامش سيلاب را در کربلا
چشم خونين فرات از بابت يک لقمه آب
اشک مي زد لشکر ميراب را در کربلا
ال عطش گويان کنار نهر الغم ، سينه اي
بر زمين زد اعتبار آب را در کربلا
خورد تيري همچو خنجر کودک شش ماهه اي
تا بگويد پاسخ مهتاب را در کربلا
باغبان گل را کفن مي کرد و مي زد خنده اي
تا نگه دارد غم آداب را در کربلا
خواهري ديدم کنار حجمي از نامردمي
جار مي زد قصه محراب را در کربلا
تشنه اي ديدم به روي نيزه ها سيراب عشق
مي دهد لب تشنه درس آب را در کربلا
خواب ديدم در کنار مقتل آزادگي
امتحان تشنه سيراب را در کربلا

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + سفينه النجاه

چهارشنبه 17/12/1384 ::  ساعت 1:40 صبح

خداوند تمام زيبايي خلقتش را دروجود پاکت خلاصه کرد..اي شرحه شرحه ترين شرح زيبايي خداوند..بهشت را چگونه بي وجود نازنينت تصور کنم؟؟که تو خوده جنتي..بي کم و کاست..که حوريان بهشتي زيبايي نورانيت خود را از تاريک ترين سايه قامت وجودت به ارمغان دارند..چگونه جنت را بي وجودت تصور کنم؟؟در اين دنياي بي سامان وانفساااا تمام لحظه هاي تنهاييم را به اميد ديدارت طي کرده ام..چگونه تصور کنم در دو دنيا نبينم وجودي را که هستيم..روحم و نبضم بسته به وجود و هستيو نبضش بوده؟؟اي پاره تن  زهرا..اي اينه تمام نماي وجه جمال خداوندي..يا رب الحسين اشفع صدر الحسين به ظهور الحجه

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + مصباح الهدي

چهارشنبه 17/12/1384 ::  ساعت 1:33 صبح

در سوگ حسين(ع)

تنها نه بر مصيبتش انسان گريسته
هر ممکني به موجب امکان گريسته
نوح از تنور سينه بر آن کشتي نجات
آتش به جان فکنده و طوفان گريسته
طوفان نهفته قلّه سينا به قعر نيل
زين غصّه بس که موسي عمران گريسته
جان نبي بر آن تن بي سر گداخته
چشم علي بر آن تن عريان گريسته
ميزاب سان ز ديدۂ زمزم به حال او
حجر و حطيم و کعبه و ارکان گريسته
زآن زخم چون ستاره بر آن جسم چون سپهر
خورشيد و ماه و زهره و کيوان گريسته
رنگين ز خون هنوز بُوَد دجله و فرات
زهرا ز بس بر آن لب عطشان گريسته
بر حال اهل بيت خود از درد بي کسي
در تن چو سر نداشت ز شريان گريسته

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران

!   + دوباره مرغ روحم هواي کربلا کرد

سه‏شنبه 16/12/1384 ::  ساعت 1:52 صبح

داني که چرا مهر جبين خاک حسين است؟
چون قبله دل پيکر صد چاک حسين است
داني که چرا چوب شود قسمت آتش؟
بي حرمتيش بر لب و دندان حسين است
داني که چرا آب فرات گشته گل آلود؟
شرمنده ز لعل لب عطشان حسين است
داني که چرا خانه حق گشته سيه پوش؟
>>>زيرا که خداوند عزادار حسين است

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران


!   ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[2/11/1385- 1:27 ع] نخل سبز
[24/2/1385- 12:45 ع] فرمان عشق
[24/2/1385- 12:29 ع] عصاره عصمت
[14/2/1385- 1:14 ص] الهي وربي من لي غيرک
[14/2/1385- 12:45 ص] خواب ديدم
[14/2/1385- 12:37 ص] علي
[14/2/1385- 12:35 ص] سوختم
[10/2/1385- 10:1 ص] عشق
[18/12/1384- 11:23 ص] راز عشق
[18/12/1384- 11:19 ص] يا باب الحوايج
[17/12/1384- 1:50 ص] ولايت
[17/12/1384- 1:45 ص] کربلا
[17/12/1384- 1:40 ص] سفينه النجاه
[17/12/1384- 1:33 ص] مصباح الهدي
[16/12/1384- 1:52 ص] دوباره مرغ روحم هواي کربلا کرد