پير همه بود اگر چه خود کوچک بود – صبرش به غريبي پدر اندک بود – ميکرد به ني اشاره ميگفت رباب – ايکاش سر نيزه کمي کوچک بود . === روز آخر شده هنگامه ي صد چشمه و صد رود – که راهي شده در سينه ي سوزنده ي اين دشت کويري – پي آغوش تماشائي دريا – همه ي اهل حرم ديده بميدان ..نگران ..زار و پريشان – و درين همهمه مشغول ملاقات به يک خيمه نشسته – بَرِ گهواره به دلداري و لالائي طفلي – که به زيبايي او ديده نديده – وتکان ميدهدش مادر دلخسته ..بخواب اي نفَس گرم حرم ...ياس دلم – وقت عطش ..لحظه ي بيتابي و بي آبي لبهاست ..بخواب اي گل دل – دست دعا دارم واميدي ازين دست به اين سينه و چشمي که ببارد نفسي بارش باران به حرم –تاکه تو سيراب شوي ..خواب شوي – يا که بجوشد ز دل خاک ترا چشمه ي آبي –و بريزم کف دستي ..نه ..دو سه قطره به لبانت که بنوشي و بخندي به رُخم بار دگر – يا که خدا باز مرا شير دهد شير ...مگر زنده بماني ...-رمقي دست و دل بي رمقت يابد و و پرواز کني ..بال زني – پلک بنه بر هم و در خواب برو ..خواب برو خواب – اصلا تو بگو هيچ نبارد نفسي قطره ي باراني از آن آبي بي ابر – و نجوشد ز دل خاک نه رودي ونه چشمه – که ترا آب بيارم ..نبود هيچ مرا شير – همين شير که چنديست ننوشيده لبت ...غم به دلت راه مده ..خواب برو ..تا که عمو هست ... عمو هست – بگو آب - .. و بابا و عمو ..آبشاريست که خود رفته که مشکي ز فرات آورد و باز ترا در بغل خويش کشد خواب برو خواب – دلت قرص ...برو خواب – ساعتي رفته ولي هيچ خبر نيست ازو ...آه کجا رفته عمو ...دير کرده ..چه شده – چنگ .. دل شور زده ...بر جگرو مانده نفس بين گلو و دل مادر ..همه آتش ..همه خون ..نيست آبي که شود قطره ي اشکي و ز پلکش بچکد روي لبان پسرش – کو علَمَش ..مشک چه شد ..آمده بابا ز شريعه به حرم – با کمري از چه خميده – چه شد آن دلخوشي و آن ديده ي بيدار علمدار – و افتاد ستونگاه همان خيمه و ناگاه ..به لب گفت رباب : آه ! شدم خانه خراب ..—گوئيا بي اثر و بي ثمر است نغمه ي لالايي من ..طفلک دلخسته ي من – طفل زبان بسته ي من –کُشت مرا ديدن تو ..در تََف اين حُرم ِ عطش ...اينهمه گرماي جگر سوز ...نفس تاب ندارد ...پدرت آب ندارد ...گل من خسته مشو ...پلک دلم بسته مشو ...خشک شده برگ تَنَت روي دو دستم چه کنم ...غنچه ي مادر ...مزن اينگونه زبان را به تَرَکهاي لبانت ...که چکد خون ز شيار ترکَش ...آه ! کمک ...کودک من رفت زدست – بسکه زدي پاي روي سينه ام از تشنگي ات خسته و بي جان شدي ..پاي مزن آب سراب است ..دلم زار و کباب است ...کسي نيست بگويم که به يک کاسه نه ..يک جام ..نه ..يک کف ..نه ..فقط قطره ي آبي به لب سوخته تا باز مگر خواب رود خواب ...ببيند که در آغوش فرات است ....ببينيد ...ببينيد ..رخ و گونه ي او سوخته از تاول و چون شمع شده جمع ...-- زخم شده روي لبش ...زخم شده چهره ي مادر ..چکنم آب نداري ...— روز سرخيست ..شده پر همه جا بوي غريبي ..غروبي و نه ياري و نه جايي نبود هيچ عزيزي ...نبود هيچ کسي غير شراره که زند شعله به خيمه – حرم آتش ..همه ي دشت پر از خون و درين همهمه و وِلوله ..در پشت پر سوخته ي خيمه و خاکستر آن پيرزني مادر جان سوخته ي کودک شش ماهه ي امروز – عروس حرم حضرت زهرا ...درين گوشه پس از غارت گهواره ...روي خاک نشسته ..-- و چيزيست به مُشتش ..که فشارد بروي سينه و مي بوسد ومي بويدش ازغم --- نخ قنداقه ي اصغر ...آه ! که اسمي زده اتش به دلش ....حرمله ...با خنده پيروزي خود وقت شکار گلوي نازک طفلي ...و در اين بهت درين لحظه ي خونبار ..درين دشت پر از خار – به ناگاه کسي ديد کسي در پي قبريست ..کسي پشت حرم ...همره يک نيزه ي خونخوار ...( کسي همره يک نيزه ي خونخوار