u سيب بهشتي

هرکس شيفته دانش گردد، به خويشتن نيکي کرده است . [امام علي عليه السلام]

پنجشنبه 31 مرداد 1387

:: RSS 

:: Atom 

:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 638

:: بازديدهاي امروز :1

:: بازديدهاي ديروز :0

vدرباره خودم

سيب بهشتي

vپيوندهاي روزانه


vموضوعات وبلاگ

مذهب در عصر ما

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

v لينک وبلاگ دوستان

ساقي- يا علي مدد
انسانم آرزوست
رها
چشم براه
راز خون

vوضعيت من در ياهو

يــــاهـو

!   + عصاره عصمت

يکشنبه 24/2/1385 ::  ساعت 12:29 عصر

 

Image

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آيينه پاکي است. زهرا زلال کوثر است. اي هميشه جاري!


اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت رشته هاي چادرت دست نياز مي آويزد و معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه مي زند.


 برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت.


تو که در آيينه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه ات با پهلويي بيمار،


خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...


چنين گفت آدم عليه السلام
که شد باغ رضوان مقيمش مقام

که با روى صافى و با راى صاف
زهر جانبى مى‏نمودم طواف

يکى خانه در چشمم آمد ز دور
برونش منور ز خوبى و نور

زتابش گرفته رخ مه نقاب
ز نورش منور رخ آفتاب

کسى خواستم تا بپرسم بسى
بسى بنگريدم نديدم کسى

سوى آسمان کردم آنگه نگاه
که اى آفريننده مهر و ماه

ضمير صفى از تو دارد صفا
صفا بخشم از صفوت مصطفى!

دلم صافى از صفوت ماه کن
ز اسرار اين خانه آگاه کن

ز بالا صدائى رسيدم بگوش
که يا اى صفى آنچه بتوان بگوش!

دعايى ز دانش بياموزمت
چراغى ز صفوت برافروزمت

بگو اى صفى با صفاى تمام
بحق محمد عليه السلام

بحق على صاحب ذوالفقار
سپهدار دين شاه دلدل سوار

بحق حسين و بحق حسن
که هستند شايسته ذو المنن

بخاتون صحراى روز قيام
سلام عليهم عليهم سلام

کز اسرار اين نکته دلگشاى
صفى را ز صفوت صفايى نماى

صفى چون بکرد اين دعا
از صفا درودى فرستاد بر مصطفى

در خانه هم در زمان باز شد
صفى از صفايش سر انداز شد

يکى تخت در چشمش آمد ز دور
سرا پاى آن تخت روشن ز نور

نشسته بر آن تخت مر دخترى
چو خورشيد تابان بلند اخترى

يکى تاج بر سر منور ز نور
ز انوار او حوريان را سرور

يکى طوق ديگر بگردن درش
بخوبى چنان چون بود در خورش

دو گوهر بگوش اندر آويخته
ز هر گوهرى نورى انگيخته

صفى گفت‏يا رب نمى‏دانمش
عنايت‏بخطى که بر خوانمش

خطاب آمد او را که از وى سؤال
بکن تا بدانى تو بر حسب و حال

بدو گفت من دخت پيغمبرم
باين فر فرخندگى در خورم

همان تاج بر فرق من باب من
دو دانه جواهر حسين و حسن

همان طوق در گردن من على است
ولى خدا و خدايش ولى است

چنين گفت آدم که اى کردگار
درين بار گه بنده راهست‏بار

مرا هيچ از اينها نصيبى دهند
ازين خستگيها طبيبى دهند

خطابى بگوش آمدش کاى صفى
دلت در وفاهاى عالم و فى‏

که اينها به پاکى چو ظاهر شوند
بعالم به پشت تو ظاهر شوند

صفى گفت‏با حرمت اين احترام
مرا تا قيام قيامت تمام

شاعر: محمد بن حسام الدين خوسفى - قرن نهم

¤نويسنده: شقايق شاملو

?  نوشته هاي ديگران


!   ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[2/11/1385- 1:27 ع] نخل سبز
[24/2/1385- 12:45 ع] فرمان عشق
[24/2/1385- 12:29 ع] عصاره عصمت
[14/2/1385- 1:14 ص] الهي وربي من لي غيرک
[14/2/1385- 12:45 ص] خواب ديدم
[14/2/1385- 12:37 ص] علي
[14/2/1385- 12:35 ص] سوختم
[10/2/1385- 10:1 ص] عشق
[18/12/1384- 11:23 ص] راز عشق
[18/12/1384- 11:19 ص] يا باب الحوايج
[17/12/1384- 1:50 ص] ولايت
[17/12/1384- 1:45 ص] کربلا
[17/12/1384- 1:40 ص] سفينه النجاه
[17/12/1384- 1:33 ص] مصباح الهدي
[16/12/1384- 1:52 ص] دوباره مرغ روحم هواي کربلا کرد